پله پله تا ملاقات با خدا...(2)
جمعه۱/۴/86....دره سیب خیلی البالو داشت!..مکانی سبز با درخت های کهن سال گردو صدای اب.. بالا تر از روستای دور افتاده فریزی ..
..4تا از بچه های 81 بودیم ..همسفرای خوش صحبتی بودن.... تا اولین پناهگاه قله بینالود بالا رفتیم...2400متر....مسیر:بوی کاکوتی ...گیاه دمب گاوی..گزنه....گل زرد بابونه..گون ها..اکسیزن....عظمت کوه های ساکت..کوچکی ادمهای اواز خوان...وحضوری همیشگی ...
در خونه موندن و با محیط شخصی دایم تنها بودن..خو گرفتن به عادت ها .. چییزی به ادم نه اضافه میکنه و نه یاد میده..باید در طبیعت رفت و برای ادمای مختلف از هر سنی وقت صحبت گذاشت..هر کسی مثبت هایی برای گفتن داره ولی در طبیعت .. جایی که بازیگران از شخصیت اجتمایی و کلیشه ای صحنه نمایش زندگی فاصله گرفتن..در شهر ارتباط شاید فقط مدلی جدید به رفتار اجتماعی و مجازی اضافه کنه نه باورها و خود ذاتی ..
بابا یکی از دوستاش که سی سال پیش باهم میرفتن شکار رو تو جمع دید..سی سال بعد..من؟!
..با دوستایی از هر رنگی بودم..به محیط شخصیشون کاری نداشتم..رنگ پذیر نبودم..رنگامیزی هم نمیکردم.. ..بیشتر اگه یکرنگ بودن میموندم.. اوایل تو جمع بیشتر گوش میدادم..کمتر بلند میخندیدم...متانت برای چه مرد و چه زن رو دیگه در این جور رفتارها نمیبینم..بلند میخندم تا نکنه گوشه ای از نفسم زندونی بشه.
دیگه از هر رفتاری که از ظاهر استنباط بشه توجه نمیکنم...هویتی که نتونستم بهش اعتماد کنم...شما چی فکر میکنین..تا چه حد میشه از ظاهر قضاوت کردکه فرد چه رنگی ی؟
پیوست:به پیشنهاد یکی از دوستان بحثی برای نظر هم مطرح کردم.
این دفعه کت دوختم ..دکمشو چی کار کنم؟
پله پله تا ملاقات با خدا...

تردید در انتخاب راه در سرزمینی که هیچ سوی ان شناخته نیست ..مثل زندگی..
با گروه اول که خسته شدن برگردم؟ این فکری بود که جمعه پیش در وسط های کوه میان مرق دچار تردیدم کرده بود! سراسر وجودم نیازی حریص به تازه شدن داشت.. ادامه دادن باعث شد که به سمفونی جیر جیرکا برسم.. جایی که بین 2 تا کوه صدای کناریم که داشت بامن صحبت میکرد رو دیگه نمیشنیدم
کم کم با افراد گروه اشنا شدم....شاید جوان های بیست سال پیش بودن ولی اونقدر رنگ طبیعت گرفته بودن که در صحبت باهاشون فاصله سنی اصلا محسوس نبود...سر زنده و ازاد..
نزدیکه یه غار مردی که از ابتدا یه طوطی رو شونش داشت، خرچنگی رو با دست از توی اب گرفت ومیگفت که غذای ظهرمون هم جور شد..یاده دزدای دریایی میافتادم که یه پاشون چوب بود ..
3 ساعت تو کوهستان.. شیشه اب همه تموم شده بود..دسته دوم هم برگشتن..10 نفر بودیم که میخواستیم تا اخر بریم..ولی اخر کجا بود؟..
وقتی رسیدیم فهمیدم مقصد چشمه ای بوده که خشک شده..همه نشستن و به هم نگاه میکردن ...یاد گرفتم که هیچ وقت یه انتهای مشخص واسه زندگیم تعیین نکنم ..چون تا وقتی از پایان خبر نداشتم به خستگی تنم فکر نمی کردم..حالا 5 ساعت بدون اب همین مسیرو چطوری برگردیم؟ما که اب داشتیم ..لازم بود دنبال چشمه ای بریم که شاید از اولم معلوم بود خشک باشه؟.. اره لازم بود..لازم بود بفهمم احساسی که نسبت به اون گیاه نرم،سبز و انبوه که وسوسه دست زدن بهش تحریکت میکرد ..خار بود..
اقای دکتر ..کسی که تو مینیبوس شعرای زمان قدیمو میخوندو حقیقتا صدای خوبی داشت.. اومد کنارمون نشست و 2 تا شیشه یخ زده اب از تو کوله اورد بیرون ..عجب لحظه ای! به گفته آندره ژید: کاش هر هیجانی بتونه به مستی بدل بشه...مستی نوشیدن اب..چیزی که با این ولع تا حالا نخورده بودم..
یکی از خانوما یه پلاستیک آلو به همه تعارف کرد...از راه برگشت واسه اینکه مسیر کوتاهتر بشه پیشنهاد آواز دسته جمعی شد..یکی از سر پرستا صدای خیلی خوبی نداشت و بی خیال هم نمیشد.هر وقت میخواست شروع کنه همه میگفتن الو بدین به اقای ...
یه اقایی که سرهنگ بود گفت:همش مواظب نباشین که نیافتین..یه لحظه سرتونو بیارین بالا..واستین.. بببینین از کجا اومدین و تا کجا رفتین.....
.وقتی به عقب نگاه کردم وسعتی رو دیدم که جزءی از خدا بود.. شاید اگه کسی نبود سجده میکردم..ولی باز هم خجالت ،غرور رو در لحظه ملاقات به همراه داشت...
وايستا دنيا من ميخوام پياده شم
اهنگ (رضا صادقی)
.
.
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي؟
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايستا دنيا ، وايستا دنيا من ميخوام پياده شم
همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط؟
بد و خوبش به شما ..ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم
اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس دار بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست؟
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست؟
.
.
ای ماه ببین که شب چه زیباست

دهکده ا ی میخواهم که در ان .. هر کسی را باشد ... مختلف معرفتی
همگی راه روند ... بوسه ها را بسپارند به باد ... و چنان پایکوبان
در وقت نماز ... بندگی هدیه کنند ... که خدا شاد شود
کار ان مردم ده ... همه لبخند زدن ... روزیشان باشد از ان خدا..
تا کسی پرسه زنان فکر فردا نکند
دهکده ای میخواهم که در ان... صوت ارامش دشت.. دور دیوار دلم حلقه زند
همه زیبا باشند ... هر کسی وفت غم و غصه و رنج ... نی تنهایی خود را بزند
باران باریدن..صبح بیدار شدن..دست بر روی چمن مالیدن..جملگی شاد کند انان را
هر کسی ان باشد....که همان را خواهد... همگی هیچ کس و... همه کس ان باشد
"م ـ ی"
پیوست:شبهای ماه رمضون رو دوست دارم.
اروم ..با شکوه..عجیب..
نمیدونم اذون وقت افطار صدای کیه ..ولی حقیقتا
زیبا و متفاوت هست.
پر کن پیاله را
پر كن پياله را- كين اب اتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي برد!
اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي –
دريا ي اتشست كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و ابم نمي برد!
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم
تا مرز نا شناخته ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا – تا شهر ياد ها....
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
هان اي عقاب عشق ! از اوج قله هاي مه الود دور دست
پرواز كن به دشت عمر من
انجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
(مشيري)
تقديم به دوست گلم رؤيا.كه دنبال اين شعر ميگشت
کوه ها با همند و تنهایند.........همچو ما باهمان تنهایان

عشق...شاید اولین چیزی که به ذهن خطور میکنه تصوری از دوست داشتن بین دو نفر باشه....ایا میشه تقدیم یک احساس خوب در یک لحظه به یاد موندنی رو هم عشق معنی کرد؟..میشه تصور کرد که زندگی از همین لحظات زیبای کوتاه درست شده؟..کی باید این لحظات رو بسازه و به ما هدیه بده؟.. ایا منتظرین که با رسیدن به اهداف خیلی بزرگ که ساخته ذهنی حریص هست این لحظات بعد ها به شما هدیه داده بشه؟
.میدونین .کوهنوردا وقتی به قله کوه میرسن هرچند کوتاه ولی به احترام تلاششون یه پرچم درست میکوبن نوک قله و بعد فریاد میزنن "به امید فتح قله های بلند تر"...ولی ما ورودی های 81 کوهنوردای خوبی نبودیم...حرص نگاه به قله های بلندتر به اندازه ای شده که حتی حاضر به گذاشتن یه نشونی از خودمون روی تپه اکنون نیستیم..اره..ممکنه خیلی بلند تر از اینا رو هم فتح کنیم ولی بلاخره وقتی میرسه که میبینیم فقط فتح کردیم..ولذت محکم کوبیدن یه پرچم نوک قله رو تو همون لحظه با شکوه و کوتاه از خودمون دریغ کردیم..چه کسی میتونه اون لحظه رو دوباره بهمون هدیه بده؟..... با گذاشتن این نشونی هاست که میفهمیم زنده ایم..در حال فتحیم..با هدیه همین احساس ها و فریادها به خودمون هست که درکی از توانایی هامون پیدا میکنیم...شاید افرادی رو هم در این احساس شریک کنیم...افرادی که در کوهپایه بستر فتحمون رو اماده کرده بودند به امید دست تکان دادن های ما زنده اند.. .
عشق یعنی دست تکان دادن هنگام فتح ...... یعنی حلقه زدن دست ها دور پرچم ..و با هم کوبیدن.... یعنی فریاد" به امید فتح قله های بلند تر"
پیوست: میخواستم گله کنم از بی توجهی همکلاسی ها ..میخواستم بگم که کسایی برای تدارک جشن فارق التحصیلی دارن پله های سازمان مرکزی رو هر روز بالا پایین میرن..برای به حداقل رسیدن هزینه ها تمام مشهد میگردن...برای چی؟..برای تقدیم این احساس به کی؟...ولی گفتم توضیحش چه فایده! فقط بستری میشه واسه انتقاد همیشه منتقدان....این عکس رو هم به مناسبت فارق التحصیلی گذاشتم..مفهوم صریحی ست از زگهواره تا گور دانش بجو :))
تـویـی بالا تـرین معراج یک زن
روز مادر گرامی
تو مپندار که خاموشی من ...هست برهان فراموشی من ..
فعلا مطلبی برای اپدیت ندارم ..!
قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّاري و دیاری-باري.
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که تو را منتظرند.
هر روز تولدیست دوباره برای تو

انگار همین دیروز بود که این مطلب رو نوشتم ..این قافله عمر عجیب میگذرد ! هر سال این موقع چه احساسی دارم؟..تو این اهنگ خلاصه میشه..
Here I am - this is me I come into this world so wild and free.
Here I am - so young and strong Right here in the place where I belong
It's a new world - it's a new start It's alive with the beating of young hearts
.......It's a new day - in a new land And it's waiting for me ....Here I am
هرکس بد ما به خلق گوید ..ما سینه او نمی خراشیم...ما نیکی او به خلق گوییم..تا هر دو دروغ گفته باشیم.

لذت میبرم از تماشای پرده اتاقم وقت غروب و نشستن گوشه تخت که با یک نگاه بتونم سکون همه اشیا اتاقم رودر یک زاویه ببینم ..و لحظه ای به سکوت گوش بدم ..تنفسم رو حس کنم و دوباره بااحترام با خودم تنها بشم..
لذت میبرم از اینکه لبخند خدا رو تو شادیهام حس کنم ...شوخی کنم و روز ولنتاین رو بهش تبریک بگم .
مطمئن باشم که اونم به اندازه من از شنیدن اهنگ های کلایدرمن لذت میبره و حس کنم که اونه که باید از زندگی من بیشترین لذت رو ببره ..
..لذت میبرم که خوشبختی رو ساده بگیرم ...واسه همه بچه های کوچولو وقتی رد میشم دست تکون بدم ..و هر روز یه کار جدید انجام بدم ..هرچند غیر معمول باشه.. تا لذت غافلگیر کردن خودمو حس کنم
لذت میبرم از اینکه یاد بگیریم با هم مهربون باشیم. .بعد 4سال!! ... تو وبلاگای هم .. بدون اینکه مطلب کامل خونده باشیم یا عکسو دیده باشیم یه نظری ندیم ...نباشه فردی که از ترس دیگران ازادی بیانشو از دست بده
نباشه شخصی که وبلاگی ایجاد کنه و ناشناس بنویسه .. چرا؟ چه چیزی تو لذت پنهان بودن و اشکار کردن ریز ایراد ها هست که در لذت اشکار بودن و پنهان کردن درشت ایراد ها نیست ؟ این ترس از چی ؟ از نشناختن همدیگه؟ از روابط اجتمایی ضعیف؟..یا شاید واقعا از اینکه هنوز یاد نگرفتیم با هم مهربون باشیم ؟؟
ازاد باشیم ....تا جایی که روح ازادی انسان دیگری لحظه ای به اسارت ازاد اندیشی ما در نیاد